X
تبلیغات
من پشت کردم به همه دنیا
من پشت کردم به همه دنیا
به وبلاگ خودتون خوش اومدید 
قالب وبلاگ
http://ups.night-skin.com/up-92-02/006.gif


ميـــــروم تا در ميخانه كمى مست كنــــم

جــــرعه بالا بــــزنم آنچه نبايست كنــــم

بـــــاده بنــوشم كه شوم مست و خـــراب

نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شـراب

آنـــــقدر مست كه انـــدوه جهانم بـــــرود

استكــان روی لبم بــــاشد و جانم بــــرود

بـــرود هركه دلش خواست شكـــايت بكند

شهــــر بـــايد به من اراذل عـــــادت بكند

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 19:8 ] [ کیوان ] [ ]

 

جا براي من گنجشك زياداست ولي...
به درختان خيابان توعادت دارم
عادتم داده خيال تو،كه يادم باشد
ياد من هم نكنی
بازبه يادت باشم...

 

[ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 4:11 ] [ کیوان ] [ ]
 
 
ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
     بره های این حوالی گرگ ها را میدرند
         سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
                زنده ها هم آبروی مرده ها را میبرند...
[ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 4:2 ] [ کیوان ] [ ]
 

پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باغ کسی می خواند
که خدا هست، دگر غصه چرا؟!؟!...
آرزو دارم:خورشید، رهایت نکند
غم، صدایت نکند
ظلمت شام، سیاهت نکند
و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند...

[ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 ] [ 2:46 ] [ کیوان ] [ ]
 

توکل یعنی اجازه دادن به خداوند
که خودش تصمیم بگیرد!
تو فقط بخواه و آرزو کن
اما پیشاپیش شاد باش!
و ایمان داشته باش که رویاهایت
هم چون بارانی در حال فرو ریختنند!
پیشاپیش شاد باش و شکر گذار
چرا که خداوند نه به قدر رویاها
بلکه به اندازه ایمان و اطمینان توست که می بخشد!

[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 4:40 ] [ کیوان ] [ ]
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم و نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد ، داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگراین است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

**نیستم از مردم خنجر به دست **
بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم ، گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم...دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ! شاد باش
دست کم یک شب توهم فرهاد باش

آه ! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد
خون من، فرهاد، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل ** خون نشد
این همه لیلی ، کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان
بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ ** دست مرا وا کرد ؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه

هیچ ** از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ ** اندوه ما را دید ؟ نه


هیچ ** اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حال و روزم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیووانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

[ یکشنبه دوم مهر 1391 ] [ 13:2 ] [ کیوان ] [ ]
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تومن دارمو من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راهت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که تو آینه سخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کعبه توفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی
[ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 17:13 ] [ کیوان ] [ ]
http://img4up.com/up2/97357107843096341695.gif

همین که لابه لای کلماتم نفس میکشی

همین که سایه ات هست

همین که کلماتم ازتو

      یتیم نشده

کافیست برای یه عمرآرامش

     باش

حتی همین قد دور

http://img4up.com/up2/80663227719573291144.jpg


[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 18:29 ] [ کیوان ] [ ]
http://img4up.com/up2/37778510811497759848.jpg

به دنبال کسی هستم  که با درد آشنا باشد

                               به دنبال  دلی هستم  که ساده  و با وفا باشد

دلش  غمگین   کمی از جنس ما باشد  

                     که شاید ذره ای از درد ما رو حس کند و غمخوار ما باشد

                http://img4up.com/up2/47185646834634417434.jpg

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 18:17 ] [ کیوان ] [ ]

http://img4up.com/up2/07376526582061504526.jpg

نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم

تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگی . . . !

[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 18:13 ] [ کیوان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

پیچک